دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم؟ من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم؟ ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟
به کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک چرا بايد به دور تو بگردم؟! ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي برو با دل بيا تا من بگردم
عشق کلامي از نور است که دستي نوراني آن را بر برگي از نور نگاشته است...
يارب دل دوستان پر از غم نکني با تير بلا قامت ما خم نکني اي چرخ تو را به قرآن سوگند يک مو ز سر عزيز ما کم نکنيگفتم به گل زرد چرا رنگ مني افسرده و دلتنگ چرا مثل مني من عاشق اويم که رنگم شده زرد تو عاشق کيستي که همرنگ مني...
بايد آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت گرم و پررنگ نوشت... روي هر سنگ نوشت تا بخندند همه که اگر عشق نباشد دل نيستمن در اين شهر غريبم و در اين خاک فقير به کمند تو گرفتار و به دام تو اسير آتش عشق چنان در دلم افروخته بود ديده گر آب نمي ريخت جگر سوخته بود...عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فروريختن ديوار غرورت گدايي کني ، آن وقت که ديگه عشق نيست صدقه هست !
به اندازه قليون دوستت دارم اگه گفتي چرا ؟! ق : براي قشنگيت ل : براي لبخندت ي : براي يکي بودنت و : براي وفايت ن : براي نگاهت
کاش در کتاب قطور زندگي ، سطري باشيم ماندني نه حاشيه اي از ياد رفتني...
دلم ميخواد برات بميرم ولي خودت که ميدوني پهلوانان هرگز نميميرند...!!
هرکه با ما دوست باشد سرور و سالار ماست ياد او درمان ما و قلب او در قلب ماست...
داستان زندگي من قصه ايست متن آن وجود تو پايان آن نبود تو...
در درياي عشقت شنا کردم ناگهان قورباغه اي ديدم فرار کردم...!!!
صداقت يعني از افقها به قصد رويت گذشتن... ميان کوچه هاي سبز احساس به دنبال قدمهاي تو گشتن... نجابت يعني از باغ نگاهت... به رسم عاطفه يک پونه چيدن... ميان سايه روشن هاي احساس... تو را از پشت يک آيينه ديدن...
جز من اگرت عاشق و شيداست بگو ور ميل دلت به جانب ماست بگو ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو،نيست بگو،راست بگو...!
منم آن شعله آتش که از هر شمع برخيزم... تمام هستي خود را فقط به پاي تو ريزم... درون قلب من فرمانروايي کن... که از موي تو برخيزد همه عطر دل انگيزم...
بادبادک رفت بالا... قرقره از غصه لاغر شد !!
بدترين فريب عاشق شدنه ! چون خودت رو به چيزي متعلق مي کني که يه روزي از دستت ميره...




|
+| نوشته شده توسط
مهدی پرگر در شنبه هجدهم آبان 1387